آخرین مرد روستا، نخلهای بیسر، خانههای بیصدا؛ بیآبان. (روستایی متروک در طبس؛ خراسان جنوبی ۱۴۰۴)
آسمان سنگین است، زمین ترکخورده. اینجا – مثل خیلی از جاهای دیگر، خشک شده- نخلهای بیسر در سوگ صف کشیدهاند. دیوارهای ریخته، چاههای خالی، سکوتی که از فریاد پر است.
آب را بردند، جان را هم. چیزی نمانده جز لاشهای از یک روستا؛ مردی لاغر و جنازههایی که هنوز دفن نشده.
.
صدا: باد از میان نخلهای بیسر میگذرد، زوزه میکشد – جوابی نمییابد-؛ سکوتی سنگین؛ فقط صدای زنگولهی گوسفندان، و شیطنت بزغالهها به گوش میرسید:
مرد لاغر پایش را آرام بر زمین میکوبد میگوید: “روستایمان خشک شد…” و آرامتر ادامه میدهد: “روستا خشک نبود، آب که رفت، مردم هم رفتند”
از دور، خانههای خالی و دیوارهای فروریخته دیده میشوند. همه چیز به غایت خشک است؛ درختان، زمین، خانهها و تنها ساکن روستا؛ این مرد لاغر؛ مردی که میدونست اینجا آباد نمیشه؛ در میان ویرانهها با بزغالههایش نظارهگر آخرین روزهای روستایی بود، که دیگر نیست.




















